عشق دروغين
RSS
ای دوست...!
اگر میدانستی خنجر از دست رفیقان خوردن چه رنجی دارد
هرگز از من نمیپرسیدی که چرا عاشق دل تنهایی...!
نگه داشتن عشق مثل نگه داشتن آب تو دسته فکر مي کني تو دستته اما وقتي دستتو
باز مي کني مي بيني هيچي ازش نمونده جز خيسي خاطرات
بچه ها به مورچه ها شوخی شوخی سنگ می زنند وآنها جدی جدی
می میرند.
تو هم به من شوخی شوخی خندیدی من هم جدی جدی عاشقت شدم.
در خواب ناز بودم شبی
دیدم کسی در میزند
در را گشودم روی او
دیدم غم است در میزند
ای دوستان بی وفا
از غم بیاموزید وفا
غم با آن همه بیگانگی
هر شب به من سر میزند
من در این سن جوانی ز جهان سیرشدم
صورتم گرچه جوان است ز دل پیر شدم
پیری آن نیست که بر سر بزند موی سفید
هر جوانی که ز دل عشق ندارد پیر است
بازهم با دست های لرزان برایت مینویسم.
آنقدر می نویسم تا جوهر خودکارم تمام شود.
آنقدر می نویسم تا تمام کاغذ های دنیا تمام شود.
روی دیوارها و هر جای سفیدی را که یافتم می نویسم.
آنقدر می نویسم که دستانم توانایی نوشتن را نداشت باشند.
آنقدر که قلب، و نبض های من از کار بیفتند و...
و آنگاه است که شاید باور کنی، چقدر تو را دوست دارم.
.این اولین پستمه امیدوارم شما دوستای گلم در ساخت این وبلاگ کمکم کنید